تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه و شاید عاشق...
تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه... تو هم یکی مثل همهی مردها...
دنبال معشوق بیروح میگردی، بیاحساس، سنگ، چنین معشوقی تو را به وجد می آورد!
چنین معشوقی حس مبارزه طلبیات را بیدار میکند، معشوقی که هر وقت تو اراده کنی روی خوش نشان بدهد، نه زودتر و نه دیرتر! بازی باید برایت هیجان داشته باشد، باید ته دلت بترسی، اما باز هم "باید" برنده بشوی!
من هم یکی مثل همهی زنها... من هم یکی مثل همهی زنهای عاشق...
من هم مثل همهی زنهای عاشق و شاید مغرور...
دلم میخواهد، هر وقت که میخواهدت؛ بخواهدت، نه هر وقت که تو اراده کنی!
میدانم باید دست نیافتنی باشم، هستم؛ اما نه برای تو! میدانم نباید روی خوش نشان بدهم، سرد باشم، هستم؛ اما نه برای تو!!
فیلم بازی میکنم برایت، مثل همیشه، سرد و بیتفاوت!
میگذارم ته دلت بترسی! اما عروسک بازی تو نمیشوم، تا آخرش، سرد میمانم ! میشکنم اما...
عروسک نمیشوم!
تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه و شاید عاشق...
تو هم یکی مثل همهی مردهای خودخواه...
تو هم یکی مثل همهی مردها... نمیشکنی؛ اما... فراموشم نمیکنی!
این طوری از دستت میدم ، اما برنده میشم...
یه برندهی بازنده یا شاید یه بازندهی برنده...
و این طوری، به همین راحتی، زندگی سخت میشه برام!