سلام، مدت طولانی بود که مطالبی رو نوشته بودم اما فکر می کردم جالب نیست تا این که الهه رفیق شفیق گرمابه و گلستان خوندشون و پسندیدشون.البته یه کم توشون تغییر داد(چندتا کلمه).حالا خوب اگه خوب بد اگه بد واسه تو می نویسمش:

 

ساحل آن شب خاموش

مرغ دریا غمگین

گیسوان پریشان اندشه من

پی دردی محزون

که چرا،دو قدم مانده به نیلوفر عشق

من به حسرت دیدم

کسی از باغچه من

نیلوفر عشق را دزدید

 

یه بار یه مهمونی ترتیب دادم که فقط من بودم وآق خدا:

 

دیشب از دست خدا

در تب تند دعا

نشسته برقالیچه عشق

سفره ای گستردم

سفره سبز پنهان

سفره ای آلوده به غم

چه بساطی چیدم

مرغ بریان دقایق

پلوی زخم زبان ها

تلخون خاطره ها

لیوانی پر دوغ ندامت

در کنار نان داغ دل کندن

و

کاسه خاکستری سوپ وحشت

که به من می خندید

در کنار آن پلوی بی مزه

ژله واقعیت خودنمایی می کرد

و من اما مبهوت

که چرا

چشمان بی روح من

پشت آن کاسه سوپ وحشت

و به دور از ژله سرخ

به دنبال او می گردد

در ضیافت بین من و خدا هم حتی

بین من و خدا فاصله می اندازد...

و چند تا جمله می خوام براتون بگم از لیوان ندامت اون مهمونی:

باد صبای خیالت برد باد خوش مستی را

کرد ویران بادبان خیالم را

من چه می دانستم

جسم فانی تو هم با من

قصد بازی دارد

من چه می دانستم

این ظرافت چه بدی ها دارد

من خواندم و تو

گویی گوش می کردی

من غافل را باش،که نمی دانستم

تو از آن گوش کردن ها

هیچ نمی فهمیدی

من چه می دانستم که خیالت

می خواهد که وجودم را با خود

به مهمانی تاریک فراموشی ها بسپارد...



دوشنبه ۱۳ تیر ۱۳٩٠ | نظرات شما ()

و عشق

 
 

http://lifeissimplydelicious.files.wordpress.com/2010/07/love.jpg

"عشق" !!!

و عشق...

             عشق صدای فاصله هاست.صدای فاصله هایی که غرق ابهامند/و همیشه عاشق تنهاست و دست عاشق در دست ترد ثانیه هاست !

و عشق...

             تنها عشــــــــــــــق مرا به وسعت اندوه زندگـــــــــــــــی ها برد ، مـــــــرا رساند به امکـــــــــــــــــان یک پـــــــــــــــــــــــــــــــــرنده شـــــــدن !



سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ | نظرات شما ()


تو هم یکی مثل همه‌ی مردهای خودخواه و شاید عاشق...

  تو هم یکی مثل همه‌ی مردهای خودخواه... تو هم یکی مثل همه‌ی مردها...

 دنبال معشوق بی‌روح می‌گردی، بی‌احساس، سنگ، چنین معشوقی تو را به وجد می آورد!

چنین معشوقی حس مبارزه طلبی‌ات را بیدار می‌کند، معشوقی که هر وقت تو اراده کنی روی خوش نشان بدهد، نه زودتر و نه دیرتر! بازی باید برایت هیجان داشته باشد، باید ته دلت بترسی، اما باز هم "باید" برنده بشوی!

من هم یکی مثل همه‌ی زن‌ها... من هم یکی مثل همه‌ی زن‌های عاشق...

من هم مثل همه‌ی زن‌های عاشق و شاید مغرور...

دلم می‌خواهد، هر وقت که می‌خواهدت؛ بخواهدت، نه هر وقت که تو اراده کنی!

می‌دانم باید دست نیافتنی باشم، هستم؛ اما نه برای تو! می‌دانم نباید روی خوش نشان بدهم، سرد باشم، هستم؛ اما نه برای تو!!

فیلم بازی می‌کنم برایت، مثل همیشه، سرد و بی‌تفاوت!

می‌گذارم ته دلت بترسی! اما عروسک بازی تو نمی‌شوم، تا آخرش، سرد  می‌مانم ! می‌شکنم اما...
عروسک نمی‌شوم!

تو هم یکی مثل همه‌ی مردهای خودخواه و شاید عاشق...

 

  تو هم یکی مثل همه‌ی مردهای خودخواه...

 تو هم یکی مثل همه‌ی مردها... نمی‌شکنی؛ اما... فراموشم نمی‌کنی!
این طوری از دستت می‌دم ، اما برنده می‌شم...

 یه برنده‌ی بازنده یا شاید یه بازنده‌ی برنده...
و این طوری، به همین راحتی، زندگی سخت می‌شه برام!

 

 



یکشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸٩ | نظرات شما ()
Blog Skin

كد ماوس